زمین پیاده دورم می زند
آنقدر گیجم
که جا می گذارم شب را
در آسمان طلایی آفریقا
و پا لتو پوستم را
روی شانه های هیمالیا می اندازم
یکی دو سه نخ بیستون از فوجی یا ما می گیرانم
وکمی دراز می شوم
روی خط استوا
اما باز؛
آرام من!
آغوش توست
که می تواند پایان سر در گمی
پایان گرمی باشد
پایان نامیدی! حتی
"می تواند خدا باشد"
نوشته شده توسط علی شفیعی در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 23:37 موضوع | لینک ثابت
این ترانه بوی نان نمی دهد
( قیصر امین پور )
فرصت دوباره...
تا به بر کشم تو را فرصتی دوباره کو؟
باز هم زمان اگر دست می دهد،بگو!
کاش بشکند دلت ،با من این طلسم را
ای همیشه بر لبم ، ای همیشه آرزو
ای شکسته در دلم چون نماز در سفر
ای شکفته بر تنم مثل قا مت وضو
روی خوش نشان نداد آخر عاقبت به ما
کاش زود تر شود این زمانه زیر ورو
نوشته شده توسط علی شفیعی در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 21:27 موضوع | لینک ثابت
(کی؟ کجا؟ چگونه؟)
تا کی باید ایستاد...
پیش از این ثانیه ها؟
بعد از آن دقیقه ها؟
یا پس از سالها
پچ پچ پنجره های پر چانه
چه قدر راست است
تا پشت پرده
در زوایای مثلث برمودا
یا تناسخ آئین بودا
درسکوت جزایر قناری
یا تلاوت آیه آیه ی بی قراری
یا نه
توی همین کوچه پس کوچه های سرگردان چراغانی
تا تمام دلم را نفس نفس بکشم
به تماشای زیبا ترین روز روزگار
پشت آبی ترین زمان
در حقیقت
تا نخستین دیدار
چند آینه باید شکست
این همه زمستان را
چگونه باید رد کرد
چشم های من!
با اشک هم نیامدی
نریختی پیش پایت
حوصله کم های به هم ریخته را
همیشه ی خدا سه نقطه ی بوده وهست
پایان قصه ات
کسی نبود که نرفته باشد
به خواب اسب های سفید
آنقدر که جا گذاشتیم
پای هزار ویک شب سکوت
کودکی مان را
بی صدا بزرگ کردیم
بزرگ ، بزرگ ... آقا !
تمام چند شنبه های جهان تاریک اند!!!
نوشته شده توسط علی شفیعی در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 0:47 موضوع | لینک ثابت
کافران
ایمان نمی آورند
به سنگ
که معجزه وار ازفلاخن تاریخ تا...
سرزمین من
زمان زیادی کشیده است
با خویش
زمانی من پدرانم پدرانشان...
درسرزمین مادریمان
عصری بنا نهادیم
با نام سنگ
نفس کشیدیم
با سنگ ها
مردیم
اکنون زمان زیادی است
که می گذریم
از آن عصر دلتنگ
حالا من کودکانم کودکانشان...
هرروزبه روزنامه ها
سرمی زنیم
که آتش کشیده اند
به روز نامه فروشی
خیابان خانه...
روزی بهشت
دوباره سرزمین من است
به سنگ ها
ایمان دارم.!
نوشته شده توسط علی شفیعی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 0:20 موضوع | لینک ثابت
(هی! هی!... هی!)
گرگ ها زوزه می کشند
و من
چهره ی پاره پاره ای از تو
که پوست و استخوانش
شبیهه اسکلتی وحشتناک
گلویت
گردن ابری است
که آسمان را در خود دارد
پنهانی
چشم هات
دوخته شده اند
به پنجرهائی که نیستند
توی باغ
و پاهای برهنه همواره در فرار
یا دست به عصا می روی
یا جا می گذاری روی مین
ـ که این روزها جمله ی شاعرانه ای است ـ
گاهی لازم است لا به لای حرف ها
ناخن هایت را کشید
تا درلا ک شان نروند
و گوش ها یت را نیز
هی! هی!... هی!
پشت گوش ات را دیدی
روی یک خوا ب خوش را هم
به چشمانت...
می بینی!
گرگ های همه جا زوزه می کشند
در ارتفاعات جولان باشی
یا کرانه های باختری
فرقی نمی کند
مزارشریف باشی یا نجف اشرف
گوانتاناما با ژنو توفیری نمی کند
دو قلوهای افسانه ای!
دو قلو های افسانه ای
یا یازده سپتامبر
گاهی همچنان بمبی می ترکد
هر لحظه بعید نیست
آشغال ها به هوایت نفرستند
به هوای نبودن
و شاید به هوای زیادی بودنت!
به جز رنگ
چیزی برای باختن مانده است؟!
دستانت را دست نمی زنم...
نوشته شده توسط علی شفیعی در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 21:13 موضوع | لینک ثابت
سلام
سلام!
ناظم چگونه است این
چنین اسوده چنین راحت
از ته دل
می توانی بگوئی
"سلام"
سال:۱۹۴۰
ماه:ژوئیه
روز :نخستین پنجشنبه ی ماه
ساعت:۹
نامه هایت را این گونه تاریخ بزن
ما در دنیائی زندگی می کنیم
که ماه روز ساعت
هزاران گفته در دل دارند.
سلام بر همه
سلامی بلند
هنوز تمام نشده
با لبخندی به شما نگریستن
ـ لبخندی شاد و سر زنده ـ
و چشمک زدن...
ما دوستانی هستیم از این دست
همدیگر را می فهمیم
بی نیاز به گفتن به شنیدن
سلام بر همه
سلام بر همه ی شما...
(ناظم حکمت)
سلام دوستان خوب و با ادب
با خودم گفتم چه خوبه قبل از این که چند بیتی وقت شریف تون و بگیرم و سرتون و درد بیارم با هم با یکی دو تا شعر از ناظم سر حال بیایم با یکیش که وبلاگ شروع شد این یکی روهم خیلی دوس دارم بخونین:
گفت به پیشم بیا
گفت برایم بمان
گفت به رویم بخند
گفت برایم بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مردم.
واما ...
(وقتی بهار از سوی شب بو ها نیاید)
ـ آرام جان آرام جان ـ می آ ید از دور
ارامش جان جهان می آید از دور
شب روی بال شا پرک ها می نشیند
صبحی به رنگ آسمان می اید از دور
آن دور ها ابری شبیه شیهه ی باد
پیچیده در موی و میان می آید از دور
باران مسیرش را معطر می کند بعد ـ
با یک بغل رنگین کمان می آید از دور
شاعر خبر کن قاصدک ها را خبر کن
بوی بهار ی جاودان می آید ازدور
وقتی بهار از سوی شب بوها نیا ید
همراه دست باغبان می آید از دور
آماده باش ای دل که خیلی دور هم نیست
چون شعرهای ناگهان می آید از دور
***
بهشت نمی رویم
به جهنم اصلا
گناه دستهات را بینداز
گردن من
باریک تر است از مو هات
پلی که پهن شده است
زیر پای راست تو
و
چشم های چپ من
***
یه روز از ابرای آسمون
گذشتیم و گذشتیم
من وتو تشنه بودیم
دنبال روشنی می گشتیم
همه جا دست مون و خو نده بودن
اما مشت بسته مون وا نمی شد
کمر همت مون تا نمیشد
کوچه ها پس کوچه ها
پر شده بود از فریاد
قفس شکسته مون
بوی پریدن می داد
وقتی رگبار زمستون
پشت شب تیر می کشید
وقتی درد زخمی مون
یکسره آژیر می کشید
همه جا دست مون و خونده بودن
اما مشت بسته مون وا نمی شد
کمر همت مون تا نمی شد
من و تو با لشگر شکوفه
همدست شدیم
وسط زمستون از عطر
بهار مست شدیم
توو یه چش به هم زدن
تاریکی رو کنار زدیم
دست رد به سینه ی
ابرای روزگار زدیم
حالا از ابر و هوا
گوله ی شادی می بارید
می شداز میدون انقلاب
آزادی رو دید...
جا داره تشکر کنم از این که تا این جا اومدید و حالا هم می خواهیدسنگ تموم بذارید قربون همه! یادتون نره حتما نظرای خوب و عزیزتو ن سازنده است
قیصر امین پور چه خوب گفته:
حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از انکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو نا گزیر می شود
آی...
ای دریغ وحسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
فعلن...!!!
نوشته شده توسط علی شفیعی در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 2:37 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

چرا !؟
تو قبله باش و بمان
تا دست های برهنه ی من
هفت آسمان و زمین را سعی کنند
و تمام کوه های جهان را
- سنگ -
تا هیچ شیطانی
دور وبر پیشانی تو
پر نزند
(آذر82)
*****************************************
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY